دکتر

دکتر نمی خندید، خسته بود شاید. نای اینکه خودم را برایش لوس کنم هم نداشتم، وقت ِ مناسبی هم برای لوس شدن نبود. صورتم، چشمان ِ بی رمقم فریاد می زدند درد ِ درونم را. همه جا ساکت بود و سرد. او نوازشم میکرد، دستش را بر کمرم می کشید و با مهربانی لبخند می زد. با خودم فکر می کردم که چه ضعیف است انسان، چه حقیر است. آن همه مَنیّت را یک مشت موجود ِ نادیدنی زیر ِ پایشان انداخته قاه قاه می خندند. او از من به دکتر می گفت و من به قدرت ِ موجودات فکر می کردم و مهربانی او. دکتر می پرسید و من جواب می دادم.

*چرا لباس ِ گرم نمی پوشی تو خونه؟
چون خفه میشم.
*زمستونه دختر جون، فکر خودت باش.
چشم.
*سوپ و مایعات زیاد بخور، تو خونه جوراب و کلاه بپوش.
می خورم، می پوشم.
*شلغمم خیلی خوبه.
نه دوس ندارم.
*اگه حواست به خودت نباشه گلودرد و گوش درد میگیری اونوقت ممکنه مجبور شم بستریت کنم. می خوای بستری شی؟
نه، از آمپول می ترسم.

دکتر نیشخندی زد، دفترچه را باز کرد و نوشت. او چُقُلی ِ من را میکرد پیش ِ دکتر و من به چشمانش اخم می کردم که نگو! او به من بی توجهی می کرد و تند و تند می گفت. دکتر به او گفت که سوپ بدهد، غذای سرخ کردنی ندهد، آب میوه بدهد، شکلات ندهد، شلغم بدهد، فست فود ندهد.
ساکت بودم و اخم کرده بودم، حوصله هم نداشتم. یک هو یادم افتاد که بپرسم:
دکتر آمپول که ننوشتین؟
دکتر خنده بلندی کرد، لپم را نیشگونی گرفت و گفت بیشتر مواظب خودت باش.
آمدیم بیرون، دستم روی لپم بود، به او گفتم چرا دکتر لپمو کشید؟

7 پاسخ برای “دکتر”


  1. 3 محمد 2009/12/31 در 03:33

    دقیقا هر چی که دوست داری رو گفته نخوری که :دی

  2. 5 همسفر 2010/01/02 در 20:03

    البته دکتر محرمه ولی حالا مرد بود یا زن جوون بود یا پیر ؟ ان شاءاله که خوب شی سریع .

  3. 7 مهدی 2010/01/11 در 15:28

    مواظب خودت باش!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




من در توییتر

  • بیا همو یادمون نره 13 minutes ago
  • بوت که میکردم چشامو میبستم,میگفتی چشاتو باز کن ببینمشون,من بلد نبودم بوت کنم چشام باز باشه 20 minutes ago
  • یعنی بوی منو هنوز یادته؟ 24 minutes ago
  • هنوز هله هوله هایی که شب آخر برام خریدو دارم,انداختمشون ته کمد دیواریم چشم بشون نیفته,بی شک بالا سر یه پلاستیک هله هوله میتونم عر بزنم 28 minutes ago
  • دنیام تو دستاته 41 minutes ago
  • کجا برم که با تو نرفته بودم؟کجا برم که تو رو یادم نیاد؟آخ 45 minutes ago
  • هی تو,نگو امیدی نیست,هیچ دیواری تا آسمون نیست 52 minutes ago

آرشیو


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.