تپش

مرا اندکی دوست بدار،
ولی
طولانـــــــی…

دکتر

دکتر نمی خندید، خسته بود شاید. نای اینکه خودم را برایش لوس کنم هم نداشتم، وقت ِ مناسبی هم برای لوس شدن نبود. صورتم، چشمان ِ بی رمقم فریاد می زدند درد ِ درونم را. همه جا ساکت بود و سرد. او نوازشم میکرد، دستش را بر کمرم می کشید و با مهربانی لبخند می زد. با خودم فکر می کردم که چه ضعیف است انسان، چه حقیر است. آن همه مَنیّت را یک مشت موجود ِ نادیدنی زیر ِ پایشان انداخته قاه قاه می خندند. او از من به دکتر می گفت و من به قدرت ِ موجودات فکر می کردم و مهربانی او. دکتر می پرسید و من جواب می دادم.

*چرا لباس ِ گرم نمی پوشی تو خونه؟
چون خفه میشم.
*زمستونه دختر جون، فکر خودت باش.
چشم.
*سوپ و مایعات زیاد بخور، تو خونه جوراب و کلاه بپوش.
می خورم، می پوشم.
*شلغمم خیلی خوبه.
نه دوس ندارم.
*اگه حواست به خودت نباشه گلودرد و گوش درد میگیری اونوقت ممکنه مجبور شم بستریت کنم. می خوای بستری شی؟
نه، از آمپول می ترسم.

دکتر نیشخندی زد، دفترچه را باز کرد و نوشت. او چُقُلی ِ من را میکرد پیش ِ دکتر و من به چشمانش اخم می کردم که نگو! او به من بی توجهی می کرد و تند و تند می گفت. دکتر به او گفت که سوپ بدهد، غذای سرخ کردنی ندهد، آب میوه بدهد، شکلات ندهد، شلغم بدهد، فست فود ندهد.
ساکت بودم و اخم کرده بودم، حوصله هم نداشتم. یک هو یادم افتاد که بپرسم:
دکتر آمپول که ننوشتین؟
دکتر خنده بلندی کرد، لپم را نیشگونی گرفت و گفت بیشتر مواظب خودت باش.
آمدیم بیرون، دستم روی لپم بود، به او گفتم چرا دکتر لپمو کشید؟

دست ِ خدا

درست است که خدا می تواند همه چیز را وارونه کند اما این حقیقت زمانی تحقق می یابد که خود ِ انسان بخواهد چیزی را تغییر دهد. تا زمانی که انسان برای تغییر ِ شرایطی اراده نکند و گامی بر ندارد خدا هم در جهت ِ تغییر ذره ای تلاش نمی کند.
حال شده است قضیه این روزها، روزهای بی اعتمادی و استیصال، روزهای امیدواری در اوج ِ نومیدی، روزهای مسلمانان ِ از خدا بی خبر، روزهای دروغ، روزهایی که تمامی روزنه ها را برای نفس کشیدن بسته اند.
خدا جای حق نشسته و می بیند حکومت ِ ظلم را. فکر می کنید چرا آن انتخابات ِ فاسد آن همه اتفاقات ِ دردناک را در پی داشت؟ کشتن ِ دختران و پسران ِ بیگناه در خیابانها، سقوط ِ چندین هواپیمای مسافربری در فاصله های زمانی کوتاه و منجر شدن ِ مرگ ِ صدها نفر، گلوله و گاز ِ اشک آور و داغدار کردن خانواده ها، مرگ ِ آن همه انسانهای سرشناس ِ کشور مِن جمله آیت الله منتظری، حال هم عاشورای حسینی! همه این اتفاقات آن هم پشت سر هم بی دلیل نیست.
خدا می بیند که ما تغییر می خواهیم، عدالت می خواهیم، آزادی می خواهیم، می بیند که تلاش می کنیم. هر بار که می خواهیم به شرایط ِ جدید عادت کنیم و تسلیم ِ جریانات ِ اخیر شویم بار دیگر اتفاق ِ ناگوار دیگری می افتد و خون ِ مردم را به جوش می آورد و نفرت آنان را دو صد چندان می کند و آنها را به کوچه و خیابانها می کشاند.
و این است کمک ِ خدا، این است دست ِ خدا برای تسلیم نشدن، برای تغییر دادن. این است از تو حرکت، از خدا برکت…

عزاداری، عادت یا ارادت؟

هزار سال ِ آزگار برای امام حسین گریه کردیم، بیایین یه چند سال هم به حال ِ خودمون گریه کنیم.

تنهایی های مدام

گودر را که بخوانی، فید ها و توییت های دیگران را که اینور و آنور لایک بزنی می بینی که همه از تنهایی می نویسند و یاری که رفته. اشکال از هیچ کس نیست، همه ما به نوعی نامرد و بی معرفت و پدر سوخته و شارلاتان شده ایم.

قصه ی غصه

غصه از اونجایی شروع می شه که نمی دونی Relationship status ات رو مثلن توی فیس بوک چی انتخاب کنی.

گفته بودم بهت؟

ساعت 04:05 صبح بود.عمیقا خواب بودم که حس کردم یه نفر داره با صدای مبهم از فاصله دور اسممو صدا می زنه.چشمامو باز کردم،یه عالمه تاریکی و سکوت جلوی چشمام بود.گوشیمو برداشتم،صفحه موبایلو نگاه کردم.یه میسد کال داشتم و یه مسج که توش نوشته بود: ” شب بخیر ناز :* “
و نگاه ِ خیره من به نور ِ سفید ِ موبایل و خنده ای از سر ِ ذوق…
15/10/87

اَوَلینم در نازنامه

یک استکان چای روی میز
بخارهای سفید ِ داغی ِ چای
سکوت ِ شب
عطر ِ خوش ِ نرگس
هو هوی باد
تنها شاهدان ِ اولین دست نوشته ام در نازنامه بودند.

حقیقت ِ مرد ِ ایرانی

همشون آخرش با چند تا سکه

یه دونه آفتاب مهتاب ندیدش رو میخرن

همشون

همیشه!

برای تو…

یقین دارم که تا همیشه دوستش خواهم داشت.او تنها کسی بوده و هست که تنهایی هایمان را با هم و در کنار هم پر کرده ایم.او برایم یکیست و دیگری جایش را در دلم پر نخواهد کرد.بهترین و بدترین لحظات را کنار هم بوده و هستیم.او برای من ارزش دارد.او می فهمد.او پاک است.او معنی زیبایی٬معنی درک٬معنی دوست داشتن را می فهمد و می داند.دلم برایش کوچک می شود.رفتنش غصه دارم می کند.می دانم٬خدا هیچ دو نفری را که دلبسته و وابسته هم می شوند ـ چه همجنس و چه دو جنس ـ تا همیشه کنار هم نگاه نمی دارد٬عادت کرده ام به این کار ِ خدا.کاری از من بر نمی آید٬فقط می توانم شاهد قدم هایش باشم که هر لحظه از من دور و دورتر می شوند.یاد همه روزهای خوبمان٬همه دوست داشتن هایمان٬همه بوسه هایمان و در آغوش کشیدن هایمان٬درد و دل هایمان٬پیاده روی های گاه و بیگاه و خنده های از سر ِ ذوقمان بخیر…

این روزها٬روزهای آغاز زندگی جدید تو خواهد بود و روزهای تنهایی من…به تو نگاه می کنم که لبخند بر لب داری و چشمانت غصه دار است٬به خودم نگاه می کنم که عزیزانم را یک به یک از دست می دهم و تنها تر می شوم.خدایا چه می کنی با من؟

برایت روزهای پر از عشق آرزو می کنم٬روزهای پر از دوست داشتن.فقط می خواهم بدانی که…خودت که همه را می دانی٬چه بگویم؟؟

یادت بماند همه چیزمان را٬تو را به خدا یادت بماند.اشک می ریزم و می نویسم٬”کَری می” گوش می دهم به یاد اولین روز آشناییمان.آن مجسمه چوبی را بگذار جلوی چشمانت و گاهی به یاد بیاور مرا.

جای خالی تو به اندازه ی همه دلتنگی های من است دختر جان.کاش می فهمیدی حالم را.همه این روزها سکوت کردم ولی دیگر این بغض لعنتی امانم نداد و دلتنگی هایم را فاش کردم.حرف ِ آخری ندارم٬نمی خواهم حرف ِ آخری داشته باشم.خدایت نگهدار…

صفحه‌ی بعد »


من در توییتر

  • بسنیتو که خوردی لبای شیرینت مال من 2 hours ago
  • اوه اوه ستارخان چه خبره 2 hours ago
  • I think it's time for a change...Seether 3 hours ago
  • دخترشیرازی جونم,دختر شیرازی 5 hours ago
  • حالا هی نق تو گوش کیوت که من جیش دارم,حالا هی هیجا نیس,حالا هی قیافم احمق 8 hours ago
  • سالار که کلن معترضه ولی خب رای با اکثریته انی وی :)) 9 hours ago
  • آقا شیراز همه جوره خوبه,بپذیرین از من 10 hours ago

آرشیو


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.